امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

...

من از تمام دنیا تنها سیاهی چشمان تو را می خواهم وقتی که در شفافیتش بازتاب خود را می بینم مهربان پسرم ...
28 فروردين 1394

بازی،بازی،بازی

عزیزدلم روزی که به دنیا آمدی یک نفر بودی برای یک دنیا،ولی حالا یک دنیا هستی برای من... امیرعلی عزیزم برای داشتنت روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم،مرسی که هستی،مرسی که باعث شدی لذت مادر بودن رو بچشم و این روزهای خوب با تو بودن رو تجربه کنم،هیچ چیز این دنیا به اندازه با تو بودن زیبا نیست. گل پسرم دلم می خواد تا جایی که می تونم تلاش کنم تا هر دومون از این با هم بودن لذت ببریم و چیزهای جدید در کنار هم یاد بگیریم.یکی از لذت بخش ترین کارها برای من اینه که بازی های آموزشی و فکری مختلف برات بخرم و با هم بازی کنیم.شما هم خیلی ازشون لذت می بری و برای یادگیریشون مشتاقی. الان شما به راحتی انواع پازل های چوبی ساده رو می چینی.  بازی با مکع...
28 فروردين 1394

مادر که می شوی...

مادر که می شوی...تمام زندگیت می شود پر از التماس و خواهش از خدا برای عاقبت به خیر شدن فرزندت...مادر که می شوی...بهترین هدیه برایت می شودسلامتی جسم و روح بچه ات...مادر که می شوی...بیشتر فکر می کنی به مادرت،مادربزرگت و مادر مادربزرگت و اینکه آنها چه سختی هایی کشیده اند و چه آرزوهایی داشته اند...مادر که می شوی...غم،اندوه و شادی هم رنگ دیگری می گیرند و همه اینها گره می خورند به حال فرزندت...مادر که می شوی...کوه های عالم برسرت خراب می شود،وقتی نیش سوزنی به پای فرزندت می رود...مادر که می شوی...صبور می شوی و با حوصله،انگار نه انگار تا همین دیروز بی حوصله ترین آدم روی زمین بودی...مادر که می شوی...ذوق زده ترین آدم دنیا می شوی با هر کار عادی فرزندت.....
28 فروردين 1394

عادت های کودک 18ماهه!

  در این مطلب 18 تا عادت از کودکان 18 ماهه را برایتان گفته ایم که شاید در فرزند شما همه وجود داشته باشد. البته باید اشاره کنیم، همه این عادت ها را همه 18 ماهه ها ندارند. اما در بیشتر آنها می توان رفتارهای مشابه را دید.  1. نشستن و استراحت کردن کودکان در این سن گاهی دوست دارند به جای بازی و راه رفتن های زیاد، ساعت ها در یک گوشه بنشینند و برای خود استراحت کنند.  2. آشوب به پا کردن در این سن فقط کافی است چند دقیقه از آنها غفلت کنید. آن وقت است که باید منتظر رویدادهای بد یا عجیب باشید. یا در حال به هم ریختن جایی هستند یا دارند کاری می کنند که نباید. به طور مثال، دخترها شاید مشغول از بین بردن لوازم آرایش ماد...
15 اسفند 1393

فندق کوچولو دندان های جدید مبارک!

عزیزدل مامان مدتیه که دندان هات حسابی کلافت کردن.دائما غر می زنی،هر چیزی رو با حرص به دندان هات می کشی و گاز می گیری. لثه هات متورم شدن و خبر از اومدن دندان های جدید می دن.انگار چهار پنج تا دندان می خوان با هم از لثه هات بزنن بیرون،نمی دونم این طبیعیه یا نه!! تا اینکه سر و کله نهمین دندان خوشگلت پیدا شد،دندان بالا سمت چپ. دهمین دندان کوچولوت هم رو نمایی شد. عزیزکم یازدهمین دندان،دندان پایین سمت چپ هم تو همین روزها از لثه های خوشگل و کوچولوت بیرون زد که من دقیقا متوجه نشدم کی سر و کلش پیدا شد! یک روز که با هم مشغول بازی بودیم شما داشتی قهقهه می زدی که چشمم افتاد به دندانت،انقدر از دیدنش ذوق کردم که نگو.به نظرم این دندانت از هم خوشگل تر...
12 دی 1393

بدون شرح!

شیطنت های امیرعلی در منزل مادرجون به روایت تصویر... عشق مامان کلی از کاری که کرده خوشحالههههههه... ...
28 آبان 1393

محرم 93

عزیزدل مامان محرم امسال دومین محرم شما بود.امسال هم مثل سالهای قبل به هیئت خودمان رفتیم،البته برنامه ریزی برای کارها با وجود شما خیلی مشکل بود!شب ها که به هیئت می رفتیم گاهی پیش من بودی و گاهی پیش بابایی.البته من بیشتر دوست داشتم که پیش بابایی باشی تا با نحوه عزاداری آقایون آشنا بشی.شب ها که از هیئت برمی گشتیم به خانه شما حسابی پرانرژی بودی و تقریبا تا ساعت 3:30-4 صبح با هم سر و کله می زدیم تا بخوابی نفس مامان این روزها هرجا صدای روضه و یا نوحه می شنیدی می گفتی "حسین" و شروع به سینه زدن می کردی.الهی قربون اون دستهای کوچولوت برم من که انقدر خوشگل سینه می زدی عزیزدلم... امسال دهه دوم از هیئت اقوام بابایی محروم شدیم و ...
28 آبان 1393

...

شازده کوچولوی من در حال تمرین رانندگی هستش،در حین رانندگی صداهای مختلف از خودش درمیاره و میگه "بیب بیب".الهی قربون اون خنده خوشگلت برم من نفسممممممممم ...
19 مهر 1393

عزیزدلم سرما خورده!

سه شنبه 1/7مامان خورشید برای بابایی آش پشت پا درست کردن،من و شما هم به خونشون رفتیم.اون روز من حال خیلی بدی داشتم،انگار مسموم شده بودم! انقدر حالم بد بود که اگر ناراحت نمی شدن نمی رفتم،اما خوب چاره ای نبود.سعی کردم به روی خودم نیارم که حالم بده و تحمل کنم! اما شب حالم خیلی بد بود طوری که راهی بیمارستان شدم و دکتر برام یک سری دارو و سرم تجویز کرد.خیلی جای بابایی خالی بود،تو اون شرایط فقط دلم می خواست بابایی پیشم بود،فقط حضور بابایی بود که تو اون لحظه بهم آرامش می داد، اماااا... عزیزدلم شما هم سرمای جزئی ای خورده بودی و خیلی سرحال نبودی.اون روز هم دائما غر می زدی و بداخلاق بودی.فردای اون روز،چهارشنبه،به همراه دایی امین به مطب آقای دکتر دهق...
19 مهر 1393